|
خیلی خوب است یک کتابی باشد که از دستِ دوست رسیده !
کلمه به کلمه اش .. به جان و روحت صفا بدهد! صفای هر چه جوانمرد است ..
جوانمردی که میزند توی گوش رفیق اش که نگذارد دستش را بلند کند به روی پیری زنی که جورکن اوباش است و بدبخت کننده ی هر زن .. بدبخت کننده ی هرچه که آخرش جان دارد .. مثل "شهلا جان" (!) .
با اینکه سرت را بزنی حالی ات نمیشود دقیقا "اتول" چیست و " وسپای فاق گلابی" چه شکلی هست یا اصلا به که " شامورتی باز " میگویند!
وسط تمام حس و حال های مردانه ای که وفا و سخا و صفا به صورتت موج میزند ..
یکهو میرسی به کمر خم قیدار که عقب عقب میرود تکیه بدهد به چنار ..
که شهلا بویی را نشنود ..
ـ بوی خون .. بوی خون .. من بوی خون را می بینم ...
قیدار میگوید:
اگر تنهایی زن بوی اشک می دهد ؛ تنهایی مرد همیشه بوی خون می دهد! برچسبها: قیدار, رضا امیرخانی
|