|
خدای من … : (
وای خدای من ... ؛ (
نیامده ام بگویم چشمهایم به چه رنگی بودند ..
و نه اینکه دیشب با فاصله ی زمانی یک ساعت خبر مرگ دو جوان را شنیدم ..
میخواهم فعلا بگذرم از حمید که مترجم کتاب مورد علاقه ی خواهرم بود ..
یا محمد که فقط 17 ساله اش بود!
آمده ام بگویم چقدر از سرطان می ترسم!
آمده ام بگویم چقدر از سرطان بدم می آید !
حرف زیادی ندارم
آمده ام خانه ی دلم .. کمی گریه کنم!
اینجا هستم که فقط فکر کنم
آخرین صدای ضبط شده ی حمید "لالایی" هست که برای دخترش "هیوا" خوانده است!
هیوا که 3 ماه دیگر به دنیا می آید ..!
نمیخواهم ببینم "هیوا" با " لالایی بابا" چه میکند ..
امروز هم نگاه نکردم به مادری که گل 17 پرش را از کف داده بود ..
من فقط میخواهم
برای خودم بمیرم !
قبلش هم باید سرطان را بمیرانم ..!
دیشب جز اینکه توی تاریکی اتاق چندین صفحه با بدترین خط بنویسم
و چند قطره اشک به همه ی هیواها .. حمید ها .. و محمد ها هدیه کنم
نتونستم کاری کنم!
برچسبها: حمید یکتا, محمد, سرطان خون, هیوا
|