|
داشتم میگفتم چطور آست که نمیمیرم ؟ چرا دستم را سپر سرم نمیکنم؟ چون همیشه عاشق بازوهای قوی مردانه اش بودم حتی اگر با نهایت قدرت روی سرم میکوبید چون مرده بی حرکتی بودم ولی هنوز سوزش در استخوان های نازک انگشتانم را که با دست های قشنگش می پیچاند را حس میکردم چون مرده ی بی جانی بودم ولی تند تند پلک میزدم تا واضح ببینم هرچقدر نگاه میکردم فرشته ی مرگ را نمیدیدم... من روح و احساس و جانم را باختم ولی درد پشت استخوان جمجمه ی سرم میگوید که هنوز زندهام:(
|