|
خواب .. خواب .. خواب ..
ميخواهم اسير افسون خواب شوم ..
ميداني؟ ذهنم را به زنجير بسته ام
تا فراموش كند .. تا گم كند راه و آبادي ات را ..
انقدر نگيرد سراغ بودن هاي ماضي ات را
.
.
به خدا از بس در خاطراتمي .. روياهايم خيس شده اند !
خسته شدم از بس ماه را بوسيدم ..!
ولي
حكم قاضي چنين است :
اين دلم _ متهم رديف اول _ باز هم زنجيرها را به جانش خريده ..
تا حداقل روياهايت باقي بمانند
ميبيني .. هيچوقت از دست من كاري بر نمي آيد!!
.
.
ماموران به دنبال ذهنم ميگردند ...
|