|
پله ها را دو تا يكي ميپرم مثل هميشه كه دستهايم را
با حالت خودم توي هوا ميچرخانم كه هميشه ي خدا بايد يكهو پيدايت شود كه بگويي مها
اين چه حركتي هست ؟
و من ميخواهم بگويم ديگر نميخواهد رويايِ مهزدهيِ
عسلبانوي يك عاشقانهيِ آرام را تصور كنيم
در همين لحظههاست كه در دل عميق يك مه بهاري قدم
ميزنيم ..
|